شاید هنگامی که کانت کار کتاب نقد عقل محض را به پایان می برد و به اصطلاح کانت شناسان، مهم ترین اثر معرفت شناسی دوران فلسفه جدید را می نگاشت، هرگز گمان نمی کرد که آنچه او به عنوان یکی از کارکرهای فاهمه -یا حداکثر قوه ای در کنار فاهمه- نامش را «قوه خیال»نهاده است، با گذشت حدود دوقرن، به عنوان «مبنای معرفت» و ریشه مشترک حس و فاهمه تلقی خواهد شد. این تلقی، محصول تراوش ذهنی مارتین هایدگر بود. هایدگر در «کانت و بنیاد مابعدالطبیعه» نقد عقل محض را بازخوانی کرد و چنانکه در هستی و زمان ترجمان ویژه خود از انتولوژی را ارائه داده، برهمین اساس نقد عقل محض را تفسیر کرد. در تفسیر هایدگر از نقد عقل محض، سوبژکتیویسم دکارتی به چالش کشیده شد و با نگاهی ابژه محورانه، شکاف میان ذهن و عین که دکارت در پی پُرساختن آن برآمده بود، به کلی انکار شد. هايدگر بر خلاف همه شارحان كانت - كه تفسيري سلبي از «عقل محض» ارائه ميدادند و بر اساس آن عقلي را كه با تحليل صرفاً منطقي، جازمانه ادعاي معرفت ميكرد، نقد ميكردند- مدعي شد كه «عقل محض» معنايي ايجابي دارد و به قوه دريافت وجود يا قوه شناخت ماتقدم محض اشاره دارد. در واقع احكام تأليفي ماتقدم كه از بيان كانت به نظر ميرسد همان احكام مابعدالطبيعي جزمياند، در تفسير هايدگر به مثابه احكامي تلقي شدند كه هستي موجود را بيان ميكنند و به معرفت انتولوژيك اشاره دارند. او به رغم آنچه ديگران از كانت ميفهميدند، ادعا كرد كه كانت خواهان تكيه بر معرفت تجربي نبوده است، بلكه درصدد تأكيد بر حقيقت استعلايي بوده؛ اين حقيقت زيربناي تفكر است و به واسطه آن است كه تفكر براي ما واضح ميشود. هايدگر معتقد بود كه حقيقت استعلايي تفكر را ممكن ميسازد اما خود هرگز متعلق تفكر قرار نميگيرد. ابژه شدن هر ابژه اي به وسيله حقيقت استعلايي است اما خود هرگز ابژه نميشود.
آنچه در انديشه هايدگر جالب توجه است، رسيدن به مقصدي چنين – يعني حقيقت استعلايي- از مبدئي چنان – يعني نقد عقل محض كانت- است و اين مهم تنها از ذهن توانمند و ورزيده هايدگر ساخته است كه فلسفه اي تا اين اندازه متفاوت توليد كند. اما اين جالب بودن نبايد سبب شود تا سنجش انديشه هايدگر ناديده گرفته شود و شگفتي انديشه ورزياش، نگاه كاوشگرانه را مسحور و مخدوش سازد. هايدگر را از اين رو در اين نوشتار مطرح كردم كه به اذعان همه كساني كه در حوزه انديشه اگزيستانسياليستي قلم زدهاند، صاحب ژرفترين انديشهها در اين حوزه است. هرچند كه هر انديشمدي از جايگاه رفيع خود در تاريخ انديشه برخوردار است. هايدگر و گابريل مارسل و نيز مرلوپونتي و كامو همگي از پذيرفتن عنوان «اگزيستانسياليست» سر باز زدند، اما آنچه سبب طبقه بندي يك فيلسوف تحت يك عنوان ميشود انديشههاي او و سنخيت انديشههايش با شماري ديگر از افكار است، با اين معيار هايدگر، مارسل، مرلوپونتي و كامو همگي در شمار اگزيستانسياليستها قرار ميگيرند.
از آنجا كه اگزيستانسياليسم فاقد نظاممندي است و نميتوان براي آن سيستم خاصي معرفي كرد، نويسندگان، براي مشخص ساختن اين نوع تفكر معمولاً به سراغ وجوه مشترك ميروند و آنچه كه بين اين گروه از متفكران به عنوان محورهاي تفكر مطرح بوده را، برميشمرند. مؤلفههايي مانند: سخن گفتن از موقعيتهاي انساني، درجهان بودن، آزادي و مسئوليت، هستي روزمره، دلهره و گناه، اصالت و برخي ويژگيهاي ديگر كه با اندكي كم و زياد در هر دائرةالمعارف فلسفي ميتوان از آنها سراغ گرفت، ويژگيهاي تفكر اگزيستانسياليستها هستند و با شدت و ضعف، تقريبا در آثار تمامي آنها وجود دارند. اما مشخصه بارزي كه من مي خواهم بدان بپردازم، فقدان يك منطق همهفهم در انديشههاي اگزيستانسياليستي است. اين ويژگي را در آثار همه اين فيلسوفان ميتوان مشاهده كرد. در نگاه نخست وقتي با هايدگر همراه ميشويم و با او گام به گام مسير انتولوژيكش را طي ميكنيم، براين گمانيم كه سرانجام با دلايلي عقلي يا توجيهي منطقي مواجه ميشويم، اما وقتي به بنيان انديشه هايدگري يعني حقيقت استعلايي ميرسيم، نهتنها چيزي ازاستدلالهاي عقلي دستگيرمان نميشود بلكه فيلسوف از ما ميخواهد كه از اينجا به بعد ابزار معرفت يعني تحليل را كنار بگذاريم و به مدد شهود – شهودي كه هايدگر آن را اساس معرفت معرفي مي كند- به آن معرفت يابيم واين معرفت از سنخ معرفت تحليلي نيست. اينگونه حقيقت تنها در هايدگر نيست كه راه را بر معرفت تحليلي و منطقي ميبندد بلكه در مارسل نيز ساحت تفكر ثانويه ساحتي چنين است. هنگامي كه مارسل بازشناسي راز را منحصر در مشاركت خودآگاهانه انسان در زندگي ميكند، راه بر هر استدلالي بسته ميشود. اگر از او استدلال يا راهي براي معرفت به راز بجوييم او ما رابه مسيري عملي رهنمون ميشود كه در آن ديگر خبري از تحليل هاي منطقي و عقلي نيست.
اين ويژگي سبب ميشود تا چيزي به عنوان نقد واقعي براي اين متفكران معنا نداشته باشد. نه اينكه آنها نخواهند نقدشان كنيم، بلكه اصلاً فلسفهاي كه توليد كردهاند قابل نقادي نيست. بدين معنا كه معياري براي بررسي صحت و سقم منطقي اين انديشه ها به صورت اينترنشنال وجود ندارد. مثلاً اگر بخواهيم هايدگر را نقد كنيم تنها با پذيرفتن پيشفرضهاي هايدگري – يعني آكسيومهايي كه تعبداً بايد پذيرفته شوند- ميتوانيم او را به صورت درون سيستمي بررسي و نقد كنيم و نهايتاض بگوييم كه فلان انديشه هايدگر با بهمان انديشهاش سازگار است يا نيست. اما هرگز نميتوانيم با معيارهاي منطقي همه فهم به سراغ اين انديشهها برويم و بدون پذيرش آن آكسيوم ها دست به كار نقادي شويم. اين نتوانستن بدان معناست كه نقادي و درست و نادرست در اين گونه فلسفه بيمعناست. بگذاريد ادعاي خود را مستند به يك نمونه كنم.
سارتر هنگامي كه به مسئله تحقق فرديت آدمي ميپردازد، نگاه ديگران را محدودكننده فرديت فرد ميداند. از اين رو در يكي از نمايشنامههاي خود ميگويد:«ديگران دوزخاند.» در برابر اين ديدگاه، گابريل مارسل قرار دارد كه معتقد است تنها در يك مشاركت آزادانه در زندگي آدمي راز را ميشناسد و اين مشاركت تنها و تنها با حضور ديگران ممكن است. او حتي صرف گفتگو را نيز كافي نميداند و ميگويد بايد انسان با ديگران در عواطف و افكار مشاركت كند. مارسل نيز در يكي از نمايشنامههايش ميگويد:«تنها يك رنج وجود دارد: تنهايي». حال اين دو جمله را دركنار هم قرار دهيد. اگر اگزيستانسياليست باشيد بايد بگوييد: اين از يك لحاظ درست است و آن از يك لحاظ ديگر. اما من ميگويم واژه «لحاظ» اول يعني با پذيرفتن پيشفرضهاي سارتر و «لحاظ» دوم يعني با پذيرفتن پيشفرضهاي مارسل... و اين يعني فقدان يك معيار اينترنشنال براي سنجش، داوري و نقد.
ادامه دارد...
چنانکه در یادداشت های پیشین گذشت مارسل بین راز و مسئله تفاوت قائل است. البته شاید باتأملی درباب آنچه او به عنوان تفکر اولیه می گوید می تواندریافت که حاصل این گونه از تفکر مطالعه انسان به صورت موضوعی قابل تحلیل است. دقیقا شبیه آنکه بخواهیم یک درخت یا یک سنگ را مطالعه و بررسی کنیم، در آنجا نیز سنگ را به عنوان موضوعی قابل تحلیل لحاظ می کردیم در اینجا هم انسان را به همین سان.
اما مارسل معتقد است که حاصل نگاهی که برآمده از تفکر اولیه است چیزی جز حل مسئله نیست. در مسئله تعدادی معلوم داریم و موضوعی مجهول که به کمک معلومات، مجهول را می یابیم. در این تفکر آنچه مورد بررسی قرار می گیرد به صورت مستقل از ما لحاظ می شود. به عبارت دقیق تر من به عنوان فاعل شناسا به سراغ شیئی به مثابه موضوع شناسایی می روم و آن را می شناسم. شاید اگر سری به آراء فیلسوفان قرن بیستمی بزنیم و سخن آنان را به اندیشه های مارسل سنجاق کنیم، «مسئله» برایمان روشن تر شود. فلاسفه تحلیلی قرن بیستم که برخی از آنان عمر خود را صرف پرورش فلسفه علم کردند، معتقد بودند که با نگاه علم به جهان ازهر گونه اسطوره واحساس و عاطفه ای خالی خواهد شد و حاصل نگاه علمی چیزی جز به جا ماندن گورستانی سردو بی احساس از جهان نخواهد بود. جهانی که در آن برای هرگونه عاطفه واحساس انسانی توجیهی علمی یافته ایم و از تعابیر شاعرانه و باورهای رمانتیک به عنوان تخیلاتی مهمل و فاقد ارزش یادمی کنیم. این جهان همان جهانی است که هولدرلین در شعرش از آن سخن می گوید؛ جهانی که خدایانش به آسمان رفته اند و باوری به خدایان برای زمینیان باقی نمانده. همین جهان است که ذهن هایدگر را به خود معطوف داشته و نهیلیسم را در آستانه ورودبه آن می بیند.
مارسل تفکر ثانویه را که همان ساحت رازورزی است در برابر ساحت مسئله می نشاند. در این ساحت جایی برای حل مسئله نیست و تنها راز با تمام ابعادش بروز دارد. انسان دراین ساحت نه مانند سنگ و درخت بلکه در اتحاد با هستی شناخه می شود. اینکه راز چیست تنها به کمک کدهایی که مارسل از تفکر ثانویه به دست می دهد میسر است. این کدها معرفت محصلی از راز به ما نمی دهند بلکه چه بسا گاه بر راز آلود بودن آن می افزایند. گو اینکه مارسل با زبان بی زبانی می خواهد به ما بگوید اگر معرفت محصلی از راز میسر بود دیگر نامش را راز نمی گذاشتم. انديشه ثانويه با رجوع به وحدت تجارب انساني- تجربه هايي مانند قدرشناسي، وفا و ايمان به عنوان عرصه های بروز و ظهور راز- قلمرو خود را می نمایاند.
دوستی در یکی ازکامنت ها پرسیده بود «این راز چیست و زندگی در قلمروش چگونه است؟»
به نظر نگارنده اگر مارسل بود ومی خواست به شما پاسخ گوید شاید می گفت: نه اینکه شناسایی راز ناممکن باشد بلکه چنانکه پرسیده ای و می خواهی آن را مانند یک مسئله لحاظ کنی و حلش کنی، ناممکن است. چراکه درک راز تنها به مدد حضور ممکن است نه از طریق حصول. ... و حضور تنها در ساحت تفکر ثانویه بی آنکه به دنبال حل مسئله باشی، قابل درک است. آن هم نه از راه تفکر تنها بلکه از طریق ایمان، وفا، قدر شناسی و مولفه های دیگری که بدان ها رهنمون گشته ام.
دریادداشت بعد برداشت خود از اگزیستانسیالیسم را خواهم نگاشت.
كتابنامه
- كين، سم؛ گابريل مارسل، ترجمه مصطفي ملكيان، انتشارات گروس، 1375.
- بلاكهام،ه.ج؛ شش متفكر اگزيستانسياليست؛ ترجمه محسن حكيمي، نشر مركز،1382
- ماتيوز، اريك؛ فلسفه فرانسه در قرن بيستم؛ ترجمه محسن حكيمي، انتشارات ققنوس، 1378
- كاپلستون، فردريك؛ تاريخ فلسفه، جلد9، ترجمه عبدالحسين آذرنگ و سيد محمود يوسف ثاني، 1384.
- Marcel, Gabriel. (1984) The Philosophy of Existence. Translated by Monya Harari.
- Mc Murray Keen. (1967) Marcel, Gabriel. In The Encyclopedia of Philosophy,(ed) by Paul Edwards.
- Spiegelberg, Herbert.(1971) The Phenomenological Movement.
- E. Cooper,David. (1999) Existentialism.
- Stratton Lake, Philip (1999) Marcel. In A companion To Continental Philosophy, (ed) by Simon Critchley and William R. Schroeder.
· 1-2-3. هستي: انكار هستي فرو افتادن به دام نهيليسم و پلوئراليسم افراطي است. اگر انسان هستي را انكار كند در واقع معنايي متعالي و وحدت بخش را انكار كردهاست كه تكثر موجود در تمام حوادث تاريخي را غايت ميبخشد و بدانها محتوا ميدهد. اعتراف به هستي اعتراف به اين است كه سبب كرامت و معناداري حيات انساني مشاركت انسان در چيزي سرمدي است.چنانكه گذشت هستي از مقوله راز است و پژوهش و كاوش درباره آن از كاوش در خويشتن آغاز ميشود. تعريف دقيق از جانب مارسل براي هستي ارائه نميشود چه اينكه اگر ميشد تعريفي دقيق ارائه داد چه بسا ادعاي او مبني بر راز بودن هستي ادعايي گزاف بود. اما در عين حال شايد اين دقيقترين كدي است كه مارسل براي درك راز هستي به دست ميدهد كه «هستي عبارت است از آنچه كه سير و تكاپوي تجربهها آن را منحل و زايل نميكنند.»[1]
· 2-2-3. عشق: در انديشه مارسل عشق كاملترين پاسخ به نياز جاودانگي انسان است. مواجهه مارسل با مفقودين جنگ جهاني اول دركي از مرگ به او داده بود كه در مقابل آن مفهوم عشق شكل گرفت. تنها در عشق است كه معشوق براي عاشق زوالناپذير و هميشگي ميشود؛ اين بدان معنا نيست كه معشوق مرگ عاشق را باور ندارد بلكه بدين معناست كه عشق در عاليترين معناي آن سبب ميشود تا انسان بفهمد كه نهتنها زمان نميتواند هستي معشوق را براي عاشق از ميان بردارد بلكه مرگ با تمام قدرتش نيز توانايي چنين نابودي را ندارد زيرا عشق اطمينان به اين امر است كه واقعيت شناخته شده در رابطهء عاشقانه، پايانناپذير است و از سنخ چيزهايي نيست كه مرگ آنها را نابود ميكند. عشق لايه اي در ژرفترين بخش وجود انسان است كه جامهء «من بودن» به قامتش برازندهتر است تا به قامت خودِ «من». عشق ازميان رفتن كشاكش بين خود و ديگري است و نهايتا مارسل عشق را واقعيت اساسي وجودشناختي مينامد. درك عشق چيزي نيست كه از عهده تفكر اوليه ساخته باشد تنها تفكر ثانويه است كه ميتواند به گستره رازگونهء عشق گام بگذارد و فلسفه اي پرمايه را درباب زندگي ترتيب دهد. بدينسان عشق از دستبرد سطحيبيني انديشه هاي اوليه مصون ميماند و هستي ژرف آن، به مثابه اوهام و خيالات واهي تلقي نميشود.
مارسل بر اين باور است كه زندگي اصيل انساني در قلمرو راز جريان دارد. چنانكه گذشت بازشناسايي راز تنها در مشاركت خودآگاهانه آدمي در زندگي ممكن است. تصديق واقعيت راز تنها هنگامي ميسر است كه انسان آزادانه و متواضعانه اعتراف كند كه خويشتن او از جهان و ساير انسانها جداييناپذير است. اما از سوي ديگر زندگي جديد راه مشاركت را به روي انسان بسته است و او را محبوس خويشتني تنها و جدا از ديگران ساخته و آدمي را از سير در قلمرو رازآميز هستي محروم داشته است. مارسل معتقد است كه هرچند تكنولوژي از مواهب عقل انسان است، اما تلقي تفكر تكنولوژيكال به عنوان اصلي براي زيستن و اداره جوامع انساني، خطري واقعي براي روح انسان است. مطابق اين تفكر تنها مسيري كه بشر ميتواند از طريق آن، معرفت معتبري نسبت به جهان واقع كسب كند، تفكر تكنيكي است. چنين تفكري است كه زندگي اصيل را تهديد ميكند و خطر آن، چهبسا در قوت بخشيدن به اين وسوسهء آدمي باشد كه انسان خود را يگانه معنابخش و ارزشآفرين قلمرو وجود بينگارد. مارسل براي رهايي از نهيليسم، فلسفه اي عيني را پيش مينهد. اين فلسفه مبناي وجودشناسي اوست و هدفي كه مارسل از اين فلسفه پيميگيرد كشف ساحتهايي از تجربه انساني است كه بر اساس آنها وجود واقعيتي سرمدي به زندگي انسان معناي نهايي ميدهد. ميتوان گفت كه رويكردهاي اين فلسفه عيني، مشخصكنندهء مؤلفههاي انسان اصيل از ديدگاه مارسل است. كمرنگ شدن اين رويكردها در زندگي انسان مدرن، منجر به تهي شدن زندگي، از آنچه كه او «وزن وجودي»اش مينامد، شده است.
· 4-1-3. فقدان معناي وجودي: گابریل مارسل معتقد است كه انسان جديد نياز مبرم به هستي دارد در حاليكه وزن وجوديِ تجربه انساني رو به كاستي نهاده و در جهان معاصر آدمي كرامت و قداست هستي را به دست فراموشي سپرده است. او ميگويد صرف انسانبودن داراي كرامت و قداست است و اين به ذات انسانيت بازميگردد. از ديدگاه او وقتي احساس كرامت و هدفداري در زندگي از بين برود سرانجام همه چيز بياهميت ميشود.
· 5-1-3. كاركردگرايي: هنگامي كه كرامت و قداست آدمي به دست فراموشي سپرده شد و ذات انسانيت ارزش خود را از دست داد آنچه از انسان به جا ميماند كاركردهاي آن است. هركس خود و ديگران را ماشينهايي ميبيند كه داراي كاركردهاي اجتماعي، زيستي، فرهنگي و رواني است. در چنين شرايطي است كه بر اساس كاركردهاي هركس نسبت به او ارزشگذاري ميشود برخلاف شرايطي كه در آن آگاهي از صرف انسان بودن مبناي ارزشگذاري است. او مينويسد ترس و تحيري كه معمولا در سفر با مترو گريبان مرا ميگيرد درباره اين است كه واقعيت دروني حيات يك كارمند راهآهن چه ميتواند باشد؟ مثلا كسي كه بليطها را سوراخ ميكند، يقينا همه چيز در درون و بيرون او با كاركردهايش همدستي ميكنند.[1] مارسل مينويسد با چنين تلقي از انسان تمام شئون انساني و مراحل زندگي انسان به مثابه اختلال در كاركردها قلمداد ميشوند و از مسايل مهمي مانند مرگ، تولد، بيماري، عشق و مانند اينها تفسيري ارائه ميشود كه از يك نحوه خردگرايي تنزل يافته سرچشمه گرفته و به نحو ناشيانهاي درصدد تبيين علي و معلولي چنين تجربه هاي انساني است.[2]جهان درهم شكسته- كه در آغاز اين بخش عنوان شد- عنواني است براي چنين جهاني كه در آن تمامي آنچه اسباب توجه به تجربه هاي وجودي انساني را فراهم ميآورده ازبين رفته و درهم شكسته است و آدمي اسير و گرفتار پوچي و نااميدي شده است.
· 6-1-3. نظم نوين اجتماعي: نگاه كاركردگرايانه به انسان درپي دستيابي و حفظ نظم نوين اجتماعي است. اين نظم، از ديدگاه مارسل روز به روزغيرانسانيتر ميشود و انسانها را به مثابه دستگاههاي مكانيكي تلقي ميكند كه هرازگاهي نيازمند تعميرات و بازبيني- دربيمارستان يا كلينيكهاي بهداشتي درماني- هستند و براي شارژ شدن به طور منظم بايد هر هفته يا هرماه در فواصل زماني معيني به تفريح و استراحت بپردازند تا زمان فرسودگي و استهلاك آنها به عقب بيافتد و نهايتاً مارسل به پيران رنجور و سالخوردهاي اشاره ميكند كه با عنوان كارمند يا فرد بازنشسته، گردونه نظم اجتماعي آنها را با بيرحمي به بيرون از كار و فعاليت، كه نه... بلكه به بيرون از زندگي رانده است تا در روزهاي يكشنبه ناظران بي تفاوت عابران در پاركها باشند. چنين نظمي به كلي انسانها را از نياز به راز هستي شناسي غافل ساخته است و جهان را به وادي مصيبتباري مبدل ساخته كه افرادي مانند كامو و سارتر واكنش معقول در برابر چنين جهاني را خودكشي و نااميدي ميدانند.
مارسل در 1933 نمايشنامهاي با عنوان جهان درهم شكسته(Le Monde Cassd) منتشر كرد. به پايان نمايشنامه مقالهاي اضافه شده بود با عنوان «راز هستي شناختي» كه در آن تعبير«جهان درهم شكسته» براي جهانِ كاركردي استعمال شده بود.[1] اين مقاله و بسياري از نوشتههاي ديگر مارسل در نقد تلقي جامعه مدرن از انسان به رشته تحرير درآمدهاند.او معتقد است كه وجودانساني، ساختار زيرينش چيزي جز بيقراري نيست. انسان همواره نگران ازدست دادن آرامش كنوني خويش است و با خود سنگيني گونهاي غم غربت را به دوش ميكشد. در سايه غم غربت است كه زندگي مبدل به عرصهء تكاپوي دائمي براي فائق آمدن براين غم ميشود. كاملاً روشن است كه اينگونه نگاه به انسان حاصل ديدگاههاي فلسفي مارسل است. او برخلاف سارتر كه ديگران را دوزخ ميخواند، معتقد است كه تنها رنج اصلي آدمي رنج تنهايي است.
1-3. نهيليسم
دنياي مدرن از ديد مارسل دنياي امور مسألهاي است. مهمترين ويژگيهاي چنين دنيايي عبارتند از:
- ترس و ميل؛ اين دو از يكديگر غير قابل انفكاكاند،
- كاركردي بودن انسان؛ كه در سطرهاي بعد توضيح مي دهم،
- گستردگي قلمرو انواع و اقسام فنون؛ كه حاصل پيشرفت هاي علمي روز به روز بشريت است.
رابطه اين ويژگي ها با يكديگر بدينسان است كه هر ترس و هر ميلي به كارِ فن خاصي ميآيد و هر فن خاصي نيز به سبب وجود ترس يا ميلي پديد ميآيد. مارسل با اين مقدمه، يأس را در چنين دنيايي اينگونه تعريف ميكند كه يأس عبارتاست از دانستن اينكه نهايتاً همهء فنون بيفايده و ناكارآمدند.[2] مارسل مدعي است كه انسان دنياي مدرن يقينش را نسبت به خويش از دست داده و از خود غفلت ورزيده است. از سوي ديگر قدرت روزافزون علمياش اين توانايي را به او بخشيده است تا هركاري را روي كره زمين انجام دهد؛ از تخريب منابع طبيعي تا تغيير زمين مطابق ميلش. اين قدرت روز افزون تا بدانجاست كه به جرأت ميتوان گفت آدمي از كنترل فنون خويش ناتوان شده است و سرانجامِ اين تاخت و تاز برايش قابل تصور نيست. براي درك مفهوم نهيليسم در انديشهء مارسل- هرچند شايد او كمتر به اين واژه اشاره داشته- توجه به ديدگاه او نسبت به انسان و هستي خالي از فايده نخواهد بود. در واقع فقدان يا نقصان آنچه انسانيت به سبب آن قوام مييابد، نهيليسم را ميسازد.
· 1-1-3. فقدان ارتباط: بريدن از ديگران به نحو آگاهانه يا ناآگاهانه منجر به جدااُفتادگي انفسي ميشود. از آنجا كه مارسل مشاركت در راز هستي را به واسطهء ارتباط ميسر ميداند، معتقد است اگر كسي از ديگران فاصله گرفت، خويشتن خود را مبدل به زنداني ساخته است كه هيچگونه اميد و عشقي را بدان راه نيست. اين خويشتنِ زندانوار نتيجهء بياعتنا بودن به درخواست مشاركت ديگران است. ارتباط يا همان بين الانفسي بودن، زيربناي آگاهي انساني است.
· 2-1-3. من- تو و من- او: ارتباط با ديگري هنگامي ميسر ميشود كه معناي واژهء «با» كاملاً محقق شود. تحقق كامل معناي اين واژه تنها هنگامي ممكن است كه ارتباطهاي من- اويي مبدل به ارتباطهاي من- تويي شود. بسياري مارسل را در اينجا متأثر از مارتين بوبر ميدانند؛ متفكر يهودي كه كتاب من و تو را در1923 نوشت. بوبر معتقد بود كه هيچ نوع برداشتي اعم از گزارش يا شنيدن توصيفات درباره يك انسان به هيچ روي نميتواند جانشين مواجههء مستقيم و بيواسطه با او شود. تويي كه من با آن مواجه ميشوم، يك شيء مدرك به حواس صرف نيست بلكه مسنداليهي است كه من را به اعتبار خود در شناختن و مخاطب ساختن آن تاييد مينمايد.[3] ديدگاه مارسل نيز درباب ارتباط متقابل دو انسان بسيار وامدار اين ديدگاه بوبر است. بوبر انسانها را به مثابه موجوداتي در ترس ولرز از خود بيگانگي نسبت به رابطه ميان من و جهان توصيف ميكند؛ درحاليكه مارسل اين از خودبيگانگي را با اندوهي ناشناخته مقايسه ميكند كه ما در اتاقهاي هتل مخصوصي- اتاقهايي كه از خويشتن ما يا چيزهايي كه مال ماست پر نشده اند- تجربهاش ميكنيم.[4] او معتقد است كه زندگي انسان لزوماً آميزهاي از ارتباطهاي من- تويي و من- اويي است. در ارتباطهاي من – اويي، من با شخص مقابل خود به مثابه شيء مواجه ميشوم و هردو طرف تخاطب از تعامل خلاق و و ژرف محروم ميمانند. از اين رو معناي كامل واژهء «با» محقق نميشود. اما در ارتباط من- تويي هريك از دوطرف نسبت به ديگري حالت گشودگي و از خود گذشتگي دارد. بدينسان من و تو دو موجود جدامانده نيستيم بلكه ارتباط ما از گفتگو به مشاركت در افكار و عواطف مبدل ميشود. مارسل در عين حال معتقد است كه ارتباطهاي من- اويي و تمايل به چنين ارتباطهايي است كه منجر به محروم ماندن طرفين از تعاملي ژرف و خلاقانه ميشود و انسانها مبدل به موجوداتي جدامانده ميشوند كه ضرورتا به سبب اهداف از پيش تعيين شده يا از روي اتفاق در تماس باهم قرار گرفتهاند.
· 3-1-3. بيايماني: ايمان به خداوند از ديدگاه مارسل اين ارمغان را به همراه دارد كه «تصادفي نبودن واقعيتهاي تجربي» را مفروض ميگيرد. دنياي انسان مؤمن برخلاف دنياي انسانهاي ديگر درچهارچوب ايمان معنا مييابد و تمامي آنچه كه انسانها اتفاقي ميپندارند- مانند بيماريها يا مصائب – در دنياي انسان مؤمن جزئي لاينفك از زندگي به حساب ميآيند. دين از جهتي ديگر نيز اهميت دارد؛ مؤمن زندگي خود را نهتنها جايگاه مشاركت خود در راز هستي ميداند بلكه زندگي جايگاه مواجههء انسان با خدا نيز ميشود و بدينسان در چنين ساحتي از تجربه،آدمي وفاداري خود را به خدا نيز نشان ميدهد. مسلم است كه خلاء دينداري سبب فقدان تمامي چيزهايي ميشود كه ايمان براي مؤمن به ارمغان ميآورد.
انسان از منظر مارسل نميتواند بين خود و افراد ديگر مرز روشن و دقيقي را مشخص سازد. اين مسأله از آن روست كه آدمي نميتواند بين خود و جسمش مرز مشخص كند. او ميگويد انسان تنها دررابطه با ديگران وجود دارد و بنابر اين هويت ما از وجود فردي ما فراتر ميرود و چنانكه گذشت زندگيمان تحقق طرحي ميشود كه از خويشتن ما فراتر رفتهاست.
پر بيراه نيست اگر بگوييم مهمترين بخش فلسفه مارسل كاوش در همين طرح است. او وجود را چيزي ميداند كه ديالكتيك تجربهها توان انحلال و زوال آن را ندارند. وجود به حضور چيزي سرمدي در تجربه هاي انساني متكي است و نبايد پنداشت كه ميتوان آن را با تكاپوي روش علوم به چنگ آورد. وجودشناسي با كاوش در تجربههاي انساني آغاز ميشود اما هدف اصلي آن كاوش در ساحت سرمدي عالم واقع است. در اين ساحت است كه خويشتن اصيل آدمي مشاركت دارد. احساسات انساني همان مشاركت آدمي در ساحت سرمدي است و نبايد احساسات را به يك حالت صرفا رواني تقليل داد. به همين دليل براي وجود شناسي بايد از احساسات انساني آغاز كنيم. براي شناخت هستي بايد بسان يك راز به هستي بپردازيم و از طريق موجودات به آن نزديك و نزديكتر شويم. روش مارسل براي وجودشناسي نيز چيزي جز بررسي انسانها از طريق تحليل پديدارشناسانه احساسات آنها نيست.[1]
در كتاب يادداشتهاي روزانه مابعدالطبيعي جملهاي را كه مارسل از قول ادوارد مورگان فورستر- رماننويس انگليسي- نقل ميكند، ميتوان حاصل ديدگاه او درباره ديگران دانست: «زندگي خصوصي، آيينه بينش ما را در برابر بيكرانگي هستي نگاه ميدارد، درحاليكه تنها معاشرت شخصي است كه به شخصيتي فراتر از بينش روزمره ما اشاره دارد.»[2]
مارسل بر خلاف بسياري از فيلسوفان معاصر خود، منتقد ايدهآليسم فلسفه سنتي بود. او مدعي بود كه يك فلسفه وجودي بايد انسان را به مثابه موجودي جسماني درنظر بگيرد كه ناگزير از مشاركت در اوضاع و احوال عيني است. او انسان را از اين اوضاع و احوال عيني غير قابل انفكاك ميداند. چنين ديدگاهي است كه برخي از رخدادها و نهادها را در ديدگاه مارسل بسيار مهم جلوه ميدهد. او نهادي مانند خانواده را، نهادي ميداند كه تنها از منظري دروني ميتوان آن را درك كرد. خانواده نهادي است كه نمي توان آن را به اجتماع چند انسان در كنار هم فروكاست يا با تعريف هاي زيست شناختي، حقوقي و روانشناختي به معناي آن پيبرد. تأثيري كه خانواده بر من ميگذارد تأثيري است كه از هر لحاظ بدون آن نميتوانستم بزرگ شوم. مارسل در كتاب انسان سالك مي نويسد: «خانواده تا آنجا كه پرورشگاه فرديت است، در واقع، محل تلاقي ساحت حياتي و ساحت معنوي است.»[3]
با دقت بيشتر در آنچه كه مارسل تفكر ثانويهاش ميخواند، ميتوان گفت كه اين تفكر تفكري آزادانه، تجربي و فردي است. سر وكارداشتن با قلمرو حضور، مستلزم آن است كه انسان خود را نه به عنوان يك ذهن شناسنده بلكه به مثابه يك «گشودگي» لحاظ كند. از اين رو زندگي انسان عبارت است از تحقق طرحي كه از خويشتن او فراتر ميرود. مارسل معتقد است كه ما شاهداني هستيم در دادگاه «استعلا» و در اين دادگاه درباره زندگيمان شهادت ميدهيم. تجربه وجود بدين جهت تجربهاي فردي است كه انسان با مشاركتي مستقيم و بيواسطه در آن مشاركت ميجويد. اما اين تجربه جز از طريق جسم ميسر نميشود، زيرا تجربهء مشاركت از طريق احساسات انساني ميسر ميشود و احساسات نيز از جسم انسان قابل انفكاك نيستند. نتيجه آنكه مارسل معتقد است كه تجربهء ما از وجود، قرينِ هميشگي «متجسم بودن» ماست.
مارسل متجسم بودن و ارتباط آن را با تجربهء وجود بدينسان تبيين مي كند كه ساخته شدن ذهن به عنوان فاعل شناسا محصول متجسم بودن است. بنابر اين پيش از آنكه بخواهيم به جسم نگاهي سوبژهگونه داشته باشيم، بايد آن را به مثابه سازندهء ذهن لحاظ كنيم. از اينجا روشن ميشود كه آگاهي انسان از وجود خويش هرگز نمي تواند مبتني بر جدايي «خويشتن» به عنوان فاعل شناسا از «جسم» به مثابه سوبژه باشد.
1-2.شك دكارتي
مارسل بر خلاف بسياري از فيلسوفان -كه شك دكارتي را نقطهء آغازين فلسفهء مدرن ميپندارند- ذهن را نقطه عزيمت نميداند. ذهن يا همان فاعل شناسا بودن از ديدگاه مارسل تنها يكي از كاركردهاي ويژه انساني است. اما به راستي چه چيزي سبب شده است تا تنها يكي از كاركردهاي انسان به عنوان خود انسان تلقي شود؟ او معتقد است فلسفه دچار اين اشتباه شده است كه جايگاه خود را با جايگاه علم يكسان انگاشته و در نتيجه دكارت به رابطه انسان با جسمش همانند يك مسأله نگريستهاست. اما رابطه جسم و ذهن رابطهاي علمي و جهانشمول نيست تا بتوانيم جسم خود را به مثابه يك ابژه بنگريم و آن را تكه مادهاي بدانيم كه ميشد از آنِ هر انسان ديگري هم باشد. جسم من شيوه بودن من در جهان است و عبارت است از هويت من و تنها از طريق آن است كه من توانايي تعامل با جهان خويش را دارم. بنابر اين جسمدار بودن من امري ذاتي براي من است نه آنكه جسم صرفا ابزاري براي استفاده باشد.
مارسل انسان را همچون يك راز ميبيند. رازبودن انسان مانع از آن ميشود تا فيلسوف به خود اجازه دهد مانند يك پزشك نوروساينتيست به رابطه ذهن و جسم نگاه كند. فيلسوف جنبهء رازگونگي آدمي را معطوف به تفكر ثانويه ميداند. بنابر تفكر ثانويه نميتوان حقيقت يكپارچه آدمي را تكه تكه كرد و ادعا كرد كه بدينسان انسان شناخته شدهاست. در تفكر اوليه و نگرش مسألهاي به انسان است كه ميتوان آدمي را تحليل كرد. اما كاملاً اشتباه است اگر براين گمان باشيم كه با تفكر اوليه انسان را شناختهايم. شناخت انسان در گرو شناخت او به عنوان موجودي جسمدار است كه ، در كنش متقابل با ديگر اشياي جهان است و با ديگر انسانها امكان برقراري ارتباط دارد. مارسل برخلاف دكارت هرگز اعتقاد ندارد كه تفكر با «من هستم» آغاز شود؛ بلكه او معتقد است كه فلسفه با «ما هستيم» آغاز ميشود: با co-esse[باهم بودن] نه با esse[بودن]. از ديدگاه او فرد را نميتوان به صورت منفك و جدا از ارتباطهايش لحاظ كرد بلكه اين ارتباطها هستند كه هستي را ميآفرينند.
امور رازآميز در مرتبهاي از تفكر قابل بازشناسايياند كه مارسل اين مرتبه را انديشه ثانويه مينامد. انديشه ثانويه با رجوع به وحدت تجارب انساني- تجربه هايي مانند قدرشناسي، وفا و ايمان كه راز هستي در اينها قابل درك است- درصدد دستيابي به فهم غنيتر و گستردهتري از وجود انسان است. در انديشه ثانوي است كه انسان از همهء آنچه كه در آن، خود را به گونهء تجزيه شده تحليل ميكرده جدا شده و خويشتن را به مثابه حقيقتي تمام و واحد به تماشا مينشيند. تجزيه خويشتن به نفس و بدن و پس از آن تلاش در جهت يافتن راهي براي برقراري ارتباط ميان آن دو، در وادي انديشهء ثانويه ناممكن است. درمقابل، انديشه اوليه درپي كسب آگاهي دقيق از جهان امور انتزاعي است و با ديدگاهي آفاقي و معرفتشناسانه به كاوش ميپردازد.
« جايي كه انديشه اوليه ميخواهد وحدت تجربهاي را كه در آغاز با آن مواجه شده، ازبين ببرد انديشه ثانوي به عنوان عاملي جبرانكننده، مانع فروپاشي اين وحدت ميشود.»[1] كاركرد اين دو انديشه در سطرهاي فوق تقريبا به خوبي تبيين شده است؛ انديشه اوليه تجربههاي آدمي را بهگونهاي كاملا بسنده لحاظ ميكند؛ زندگي، عشق، وفا يا ايمان ازجمله چنين تجربههايي به حساب ميآيند. انديشه اوليه درصدد است تا اين تجارب را به قدر موضوعاتي تنزل دهد كه قابل فهم در قالب مقولات باشند؛ سپس آنها را بررسي كند و به مثابه مفاهيمي محصل تحليل كند. اما درمقابل، انديشه ثانويه بر مشاركت در هستي و درك انسان به عنوان حقيقتي واحد، تاكيد ميورزد.
بنابراين انديشه ثانويه روايت ناقصي را كه انديشه اوليه از تجارب انساني ميدهد ابطال ميكند و آنگاه دربرابر موضوع تفكر تسليم ميشود و خود را آزادانه در مواجهه با آن قرار ميدهد. مارسل از اين مرحله با عنوان «شهود كور» ياد ميكند. شهود كور مرحلهاي پيش از مفهوم است كه در آن آدمي به گونهاي حضوري و بلاواسطه، مشاركت خويشتن را بازميشناسد.
از ديدگاه او يكي از مهمترين نمونههاي انديشه ثانويه «دوباره جمعآوري كردن» است. او ميگويد براي اتخاذ تصميمهاي مهم زندگي ما چارهاي جز اين نداريم كه نسبت خود را با اشيا، اشخاص و امور ديگر بسنجيم. اين سنجش مستلزم آن است كه خود را به گونهاي تجزيه شده بفهميم؛ قابليتهايمان، افكارمان، كارها و رفتارمان را به نحو دقيق تحليل كنيم و نهايتا با نسبت سنجي ميان برخي از اين عناصر تجزيه شده با امور ديگر تصميمگيري كنيم. پس از آن است كه بايد خود را دوباره جمع كنيم. جمعآوري دوبارهء خويشتن مشاركتي عميقتر را ميطلبد كه از سنخ انديشه اوليه نيست و به كار تصميمگيري نميآيد چرا كه تصميمگيري در قلمرو مسألههاست اما دوباره جمعآوري به محدودهء رازها مربوط است. از اين رو جهان عيني با تمام گستردگياش متعلق وادي انديشهء اوليه ميشود و هستي با وجههء رازگونهاش در انديشهء ثانويه جريان مييابد.