چندی پیش به پیشنهاد یکی از دوستان رمانی خواندم که گرچه در صفحات آغازین برایم چندان جالب نبود اما هرچه داستان به پیش رفت جذاب تر شد. رمان نوشته جامپا لیری است، نویسنده هندی تبار امریکایی.

 

جامپا لیریرمان «همنام» که با ترجمه خوب و روان امیر مهدی حقیقت از نثر خوش خوان و گیرای هم برخوردار است، به زندگی کسانی می پردازد که با کوله باری از خاطرات و سنت های شرقی به غرب می روند و زندگی متفاوت و پر تب و تابی را آغاز می کنند. «آشوک» و «آشیما» دو شخصیت ابتدای داستان که مهاجران نسل اولی هستند مجبور می شوند تا کتاب زندگی خود را به جلد زیستن غربی مزین سازند اما در عین حال محتوا کاملا هندی می ماتد. زیستن غربی - شرقی تنها از آن هندیان نیست برای هر انسان شرقی است که امروز به هر دلیل بار سفر به به آنسوی آبها را می بندد و تجربه زیستن را با نوعی سرگشتگی به تماشا می نشیند. آشوک و آشیما با سبک زندگی آمریکایی مشکل دارند اما در عین حال به انتخاب خود همزیستی با آمریکاییان را پذیرفته اند. سوسک های آپارتمان بدون راهرو، ادرار و مدفوع سگ ها و درختان لخت و عور سبب شده اند تا این زندگی هیچ شباهتی به زندگی در خانه فیلم های «برباد رفته» و «خارش هفت ساله» نداشته باشد.

مساله رمان همنام مساله هویت است - چنانکه از نام آن نیز پیداست. مساله خانواده به غرب آمده چیزی جز سرگردانی برای انتخاب بین دو یا چند هویت نیست. استخدام در دانشگاه، به دنیا آمدن بچه ها و هیچ اتفاق دیگری نمی تواند انسان شرقی تبار را از مساله هویت فارغ کند. ماجرای انتخاب نام برای کودک تازه تولد یافته و نام اصلی و نام خودمانی نیز از همین مقوله جدال برای یافتن هویتی تازه است، هویتی که هم این باشد و هم آن، نه این باشد و نه آن. جدال بین زندگی در آمریکا و حفظ سنتهای بومی هندی.

 از تاثیر گذار ترین بخشهای رمان مرگ آشوک است که مثل تمام اتفاق های زندگی آمریگایی سریع و بدون مقدمه است و این بی مقدمه بودن بر تکاندهندگی حادثه می افزاید. آشیما که در آستانه کریسمس مشغول آماده کردن کارتهای تبریک سال نو است، اصلا انتظار شنیدن خبری پر اندوه را ندارد. اما با این وجود می شنود که آشوک «اکسپایر» شده، اصطلاحی که در مورد کارتهای کتابخانه به کار می برده و امروز آن رادر مورد شوهرش می شنود. گویا فشار طاقت فرسای این نگاه که آدمها را در کارتها و اسمها خلاصه می کند راوی را به تنگ آورده و چه بسا مرگ آشوک هم نتیجه همین فشار باشد.

نسل دومی ها نیز هیچگاه نمی توانند سر از سودای سنت های بومی خود خالی کنند. «گوگول» آرامش خوابگاه را به خانه ترجیح می دهد، آزادی زندگی آمریکایی را به قید و بندهایی که مادرش به پای خود زده ترجیح می دهد و خلاصه زندگی پدر و مادر «مکسین» را را به زندگی پدر و مادر خودش، اما شرقی بودن چون آتشی در زیر خاکستر هر از گاهی از پس و پشت هویت به ظاهر آمریکایی او شعله می کشد. گاه خودآگاه و گاه ناخودآگاه و زندگی اش را تحت تاثیر قرار می دهد. « گوگول» چنان است که متولد شده یعنی یک هندی تبار آمریکایی با ویژگی هایی که شاید هیچگاه نتواند از آنها فاصله بگیرد. تا پایان داستان هم اگر همه او را نیکیل صدا بزنند باز هم راوی دانای کل او را گوگول می خواند.  هویت او در گیر و دار سرگردانی است. پایان رمان پاین این سرگردانی نیست بلکه حکایت امتداد آن است: 

«بعد گوگول کمکم به خودش خواهد آمد و لحظه شماری خواهد کرد که برگرددبه اتاقش که تنها باشد و شروع کند به خواندن کتابی که چند لحظه پیش سرنوشتش این بود که به کلی از زندگی اش ناپدید بشود ولی او خیلی اتفاقی نجاتش داده.»

دوست داشتم بیش از این درباره همنام بنویسم اما زمان برای کارهای ناتمام تنگ است. شاید وقتی دیگر.